درک موج پنجم خشونتهای سیاسی: امنیت جهانی در عصر شبکهاى
سخنرانی در مؤسسه خدمات شاهی متحده (RUSI)، وایتهال، لندن
نکات اساسی:
- تکامل تاریخی: خشونت سیاسی در موجهای تاریخی رخ میدهد.
- موج پنجم: خشونت مدرن ترکیبی از تروریزم، جرم، تکنالوژی و تسخیر دولت (State Capture) است.
- شبکههای جهانی: افراطگرایان از شبکههای دیجیتالی غیرمتمرکز در سراسر جهان استفاده میکنند.
- تأثیر روانی: خشونت ترس را گسترش داده و اعتماد میان شهروند و دولت را تضعیف میکند.
- پاسخ چندجانبه: اقدام در سطوح جهانی، منطقهای، اسلامی و ملی مورد نیاز است.
- دولتهای مؤثر: دولتهای مقتدر به جلوگیری از خشونتهای سیاسی کمک میکنند.
- تسخیر نهادها: نهادهای ضعیف زمینهساز بیثباتی و خشونت میشوند.
- استراتژی بلندمدت: این تهدید نیازمند سیاستهای فعال (پروکتیو) و انعطافپذیر است.
- مبارزه با روایتها: افراطگرایی باید از نظر فکری و ایدئولوژیک به چالش کشیده شود.
- وابستگی متقابل جهانی: امنیت به همکاریهای بینالمللی بستگی دارد.
آر.یو.اس.آی وایتهال، لندن | ۲۸ ثور ۱۳۹۵
به نام خداوند بخشنده و مهربان؛ لوردهای گرامی، خانمها و آقایان، دوستان؛
در ابتدا، اجازه دهید به ۴۵۴ سرباز زن و مرد بریتانیایی که والاترین فداکاری (جان نثاری) را انجام دادند، ادای احترام کنم. اجازه دهید از شما بخواهم تا عمیقترین سپاسگزاری یک ملت و دولت قدرشناس را به خانوادههای آنان ابراز کنید. همچنین اجازه دهید از شما بخواهم که از هر سرباز سابق بریتانیایی که با ما جنگیده و به ما کمک کرده است، چه در عرصه نظامی و چه در بخش ملکی، تشکر کنید.
بریتانیا یک شریک استراتژیک بوده است و من امروز بسیار مفتخرم که اینجا هستم. امشب میخواهم در مورد موج پنجم خشونتهای سیاسی صحبت کنم. درک ما از چگونگی شکلگیری امنیت و صلح جهانی به این بستگی دارد که چگونه این موضوع را درک میکنیم. استدلال من در پنج بخش خواهد بود.
نخست، موجهای قبلی چه بودند؟ موج اول را میتوان با مانیفست یک انقلابیِ «نچایف»، یعنی موج آنارشیستی، تاریخگذاری کرد. موج آنارشیستی تقریباً چهل سال به طول انجامید، اروپا را در بر گرفت، جنگ جهانی اول را برای ما به ارمغان آورد و یک پدیده جهانی بود.
موج دوم، جنبشهای آزادیبخش ملی است که باز هم تقریباً سه دهه را در بر گرفت.
سومین موج، موج تروریزم در اروپا، جاپان و ایالات متحده به دنبال جنبش دانشجویی سال ۶۸ بود که در ایالات متحده به شکل «پلنگهای سیاه» و جنبشهای مرتبط با آن ظاهر شد.
موج چهارم از سریلانکا شروع شد که پدیده بمبگذار انتحاری را اختراع کرد و به خاورمیانه و سپس به آمریکای لاتین و غیره سفر کرد. هر یک از این موجها بنیاد ثبات سیاسی را لرزاند و نیازمند شیوههای متمایزی برای برخورد بود. آنچه از این میان برمیآید این است که خشونت سیاسی به یک فرهنگ، مذهب یا فضای جغرافیایی خاص تعلق ندارد و متعلق به هیچکدام نیست. هرگونه تعمیم در مورد این دیدگاه تاریخی، نیازمند تحلیل دقیق است.
چه چیزی در مورد موج پنجم خاص است؟ تعدادی از ویژگیها برجسته هستند. اول، جنایت و خشونت سیاسی به طور ارگانیک با هم مرتبط شدهاند. کارتلها در مکسیکو یا تولید هیروئین در افغانستان را در نظر بگیرید، یک رابطه متقابل وجود دارد. درک این موضوع بنیادی است زیرا شکل متمایزی از خشونت وجود دارد که بر شهروندان تحمیل میشود و منجر به فرسایش اقتدار دولت میگردد.
دوم، شبکههایی که قبلاً به صورت رو در رو یا در گروههای کوچک بودند، اکنون به صورت «بدون چهره» یا «چهره به فیسبوک» درآمدهاند. این یک شکل متمایز از بسیج است که سودمندی سریع اطلاعات و جهتدهی افراد را به همراه دارد. جلب و جذب فوقالعاده مؤثر است و تکثیر سلولها به مرجع مرکزی وابسته نیست.
سوم، فضای عملیاتی جهانی است؛ چه کابل باشد، چه بروکسل، پاریس یا لندن پس از جولای یا حوادث در ایالات متحده. مجموعهای از پدیدههای به هم پیوسته وجود دارد. نکته دیگر در این مورد این است که این احتمالاً یکی از جنبشهایی است که در تاریخ بهترین تمویل مالی را داشته است. مرتبط با این موضوع و اگر آن را به موارد قبلی ربط دهیم، نبود قواعد بازی بین دولتها و اراده دولتهاست؛ تمایل برخی دولتها به حمایت از بازیگران غیردولتی در ابتدا برای عملیات آنها بنیادی است. آنها تهدیدی برای اقتدار دولت ایجاد کردهاند، اما سرعت شبکهها، بوروکراسیهای موروثی ما را تحت فشار قرار داده و آنها را به چالش میکشد. همزمان، آنها در دولتهای ضعیف رشد میکنند. دولتهای ضعیف یا ناکام، پدیدههای طبیعی برای پناه دادن به آنها هستند.
چیز دیگری که خود را نشان داد، البته با داعش و پیش از آن با طالبان ادامه دارد، تلاش برای تصاحب دولت (State Capture) است؛ زیرا به جز جنبشهای آزادیبخش ملی که بر تصاحب دولت تمرکز داشتند، سایر جنبشها در پی تضعیف اقتدار دولت بودند. در اینجا، یک پدیده بسیار متمایز وجود دارد. و آخرین موردی که باید ذکر شود، وابستگی متمایز آن با توسل به یک دین بزرگ و یک فرهنگ بزرگ و ربودن (سوءاستفاده) از آن است.
آنها چگونه عمل میکنند؟ ضد شورش در اوایل دهه ۲۰۰۰ بسیار رایج بود، اما من استدلال میکنم که ادبیات شورشگری در درک خاصی از شورش، تجمعی و بسیار فراگیرتر است. از «نچایف» تا «اسامه بن لادن» و تا متفکران کنونی داعش و القاعده، میتوانید یک خط مستقیم ترسیم کنید. میزان دانش آنها در مورد جنبشهای ضد شورش قبلی به طرز باورنکردنی بالاست. شما با دشمنی روبرو نیستید که دشمن خود را نشناسد. اما در مقابل، ما این پدیدهها را به اندازه کافی درک نمیکنیم. بنابراین هم از نظر تئوریها و هم از نظر تکنیکها و شیوهها، تداوم زیادی وجود دارد.
همزمان نوآوریهای زیادی نیز وجود دارد. جایی که نوآوری میآید، اول در تکنیکهای ارتباطی است. از نظر تئوری شبکه، تمام کسانی که روی این پدیده کار کردهاند استدلال میکنند که از تئوری شبکهها شگفتزده شدهاند. گاهی اوقات چهار تا پنج مرحله از شکلگیری شبکه در یک سال یا دو سال طی شده است. و استفاده از رسانهها بنیادی است.
چرا آنها به شهرها حمله میکنند؟ چرا به خطوط هوایی حمله میکنند؟ چرا به فضاهای عمومی حمله میکنند؟ زیرا اساساً آنچه مورد حمله قرار میگیرد، میثاق بین شهروند و دولت است. دستاورد بزرگ دولت مدرن، میثاق آن با شهروندان بوده است؛ آزادی رفت و آمد، آزادی تجمع، آزادی عبادت و دموکراسیها، و آن ارزشها دقیقاً همان چیزهایی هستند که مورد حمله قرار میگیرند. ترس، هدف اصلی است. تحمیل ترس، تولید ترس به شیوهای سیستماتیک، اطمینان از اینکه ما زندگیهای محدودی داشته باشیم که بر پیوند اعتماد بین شهروند با شهروند و دولت با دولت تأثیر بگذارد، مسئله اصلی است. شما به شواهد بیشتری نیاز ندارید؛ به مرزهای قبلاً باز در اروپا و اکنون به تعداد کنترولهایی که ایجاد شده است نگاه کنید. به آنچه روزانه در هر میدان هوایی متحمل میشویم و آن را میپذیریم نگاه کنید. آنچه را که تحت شرایط استثنایی نمیپذیرفتیم، اکنون با میل و رغبت میپذیریم و این دقیقاً همان محیط است.
بنابراین در اینجا، به ویژه با داعش که این تکنیک را اصلاح کرده است، تحمیل درد به خاطر خودِ درد هدف نیست. نمایشِ «تئاتر خشونت» برای دستیابی به این هدف حیاتی است. آنها نوزادان شش ماهه یا افراد ۹۰ ساله را فقط به خاطر آن نمیکشند. این برای ایجاد رعب و وحشت در جمعیتها است تا اطمینان حاصل شود که انعکاس خشونت میتواند اراده ما را از بین ببرد. اگر توصیف من از این موضوع درست باشد، ما به درک و اقدام درست در چهار سطح نیاز داریم: سطوح جهانی، منطقهای، اسلامی و ملی.
چرا ما به درک جهانی نیاز داریم؟ زیرا اگر تهدید میانمدت است، ما باید افق زمانی درست و همسویی درست را به دست آوریم. درک ما واکنشی (Reactive) بوده است، نه کنشی (Proactive)؛ به همین دلیل، اقدامات ما در سطح جهانی به جای اینکه مستمر باشد، پراکنده بوده است. درک مستمر نیازمند افقهای زمانی متفاوت است و سیاست جهانی معطوف به افقهای زمانی میانمدت نیست، اما این پدیده مانند سایر تهدیدات علیه صلح و امنیت جهانی، نیازمند درک میانمدت است.
دوم، برخی از مناطق جهان بسیار بیشتر از مناطق دیگر در معرض خطر هستند؛ کشور من یکی از آنهاست. چه کسی در کشور من میجنگد؟ من در «اوفا» در روسیه بودم، زمانی که رئیسجمهور پوتین میزبان هر دو نشست بریکس و شانگهای بود و طوری صحبت میشد که گویی افغانستان در اتاق حضور ندارد. بنابراین من این سوال را مطرح کردم و گفتم: «چه کسی در کشور من میجنگد؟» چینیها (ETIM)، چچنیها، ازبکها از ازبکستان، تاجیکها از تاجیکستان، حتی قرقیزها و قزاقهای پراکنده، اما بزرگترین آنها البته جنبش عظیمی از پاکستان است. تمام راندهشدگان دنیای عرب وجود دارند که به سوی ما فرستاده میشوند. آیا کسی میتواند یک پیشینه تاریخی یا یک چارچوب سیاسی را نشان دهد که در آن افرادی که متعلق به یک ملت نیستند و در داخل آن کشور از نظر قواعد بازی دعوایی ندارند، چنین حضور سنگینی داشته باشند؟ و تأثیر این موضوع، البته، جهانی است زیرا فعالیتهایی که آنها انجام میدهند همه ما را تهدید میکند.
در اینجا، تقاضای من توسعه درک مشترک است؛ من نمیگویم که یک دیدگاه ملی داشته باشید، بلکه یک دیدگاه بینالمللی بیطرفانه داشته باشید زیرا درک این پدیده الزامی است. اگر پدیده را به درستی درک نکنیم، چگونه میتوانیم وسایل مناسب برای برخورد با آنها را ابداع کنیم؟
اما برخلاف کنفرانس امنیتی مونیخ که من اصطلاح «موج پنجم» را در آنجا ابداع کردم و حس ناامیدی وجود داشت، اجازه دهید دوباره اذعان کنم که تا جایی که به افغانستان مربوط میشود، ناتو زنده و سرحال است و اتحاد آنها در حال نتیجه دادن است. هیچ نقش رزمی برای ناتو در افغانستان وجود ندارد، اما نیروهای مسلح ما کاملاً جای خالی خروج ۱۳۵,۰۰۰ نیروی ناتو-آیساف و ۶۰۰,۰۰۰ قراردادی همراه آنها را پر کردهاند.
این موضوع باید در چارچوب متن درک شود، اما همچنین باید درک شود که اگر من در مورد این پدیده درست بگویم، پس شراکت ما باید افقهای میانمدت و بلندمدت داشته باشد و البته شالوده آن در جای خود قرار دارد.
من میخواهم از رئیسجمهور اوباما، نخستوزیر کامرون، صدراعظم مرکل، رهبران اروپا، نخستوزیر رنتزی و دیگران برای ماندن در کنار ما تشکر کنم. سال گذشته، ما با افق زمانی نُه ماهه فعالیت میکردیم. و شجاعت سیاسی عظیمی از سوی این رهبران لازم بود تا این استدلال را مطرح کنند که ارزش دارد با ما بمانند. و امیدوارم فداکاری مردم ما، فداکاری بزرگ نیروهای مسلح و مردم ما نشان دهد که مشارکت ما در واقع یک مشارکت پایدار است.
مورد دوم در سطح منطقهای است. منطقه البته یک مفهوم است، نه یک جغرافیا. در اینجا ما یک مشکل اساسی داریم. در منطقه جنوب، آسیای مرکزی و آسیای غربی، آنچه اساساً مفقود است، قواعد بازی برای تعریف سیستمی مانند دولتهای «وستفالی» است. متأسفانه دولتها در این بخش از جهان تمایل دارند هم از بازیگران غیردولتی مخرب حمایت کنند و هم حتی از برخی سازمانهای خود به عنوان بازیگران مخرب استفاده کنند. این اساساً یک قمار دو سر باخت است. هر کسی که معتقد است تروریزم میتواند به خوب یا بد طبقهبندی شود، باید در پیشفرضهای اساسی خود تجدید نظر کند، زیرا اگر موجهای دیگر نشانگر باشند، میزان رنج باید درک شود. کتاب فوقالعادهای به نام «خوابگردها» (Sleepwalkers) در مورد جنگ جهانی اول وجود دارد و نشان میدهد که حمایت دولتی صربستان از فعالیتهای تروریستی با کل جهان چه کرد. انسان باید به خود یادآوری کند که بر اساس درسهای تاریخ عمل کند، نه اینکه فقط از آنها نام ببرد.
سطح سوم اسلامی است. از آنجا که این پدیده در قالب سوءاستفاده از درک بنیادی تاریخِ این فرهنگ و تمدن بزرگ که من به تعلق داشتن به آن افتخار میکنم، مطرح میشود، ما باید پاسخ دهیم و روایت را دوباره به دست بگیریم. گام مهمی در سال ۲۰۱۵ در مکه برداشته شد که در آن اعلامیهای در مورد تعریف تروریزم و نقاط ضعف جهان اسلام تشریح شد. من فکر میکنم عمل به آنها و اطمینان از اینکه روایت به دست یک اقلیت کوچک رها نمیشود، برای گفتگو و درک تمدنها و جهان یکپارچهای که در آن زندگی میکنیم، حیاتی است.
سطح دیگر ملی است که البته در سطوح دیگر نهفته است. آنچه در اینجا بنیادی است، مالکیت ملی است. ما افتخار میکنیم که در بازیهای ملامتگری (مقصر دانستن دیگران) شرکت نمیکنیم، بلکه مالک مشکلات خود هستیم.
برخی از آنها چیست؟ اگر خط فقر را ۲ دالر در روز در نظر بگیرید، ۷۰٪ جمعیت ما زیر آن خط هستند. اگر آن را ۱.۲۵ دالر در نظر بگیرید، ۳۹٪ جمعیت ما زیر آن خط هستند. فساد یک علامت نیست؛ فساد یک توانمندکننده برای ترور و خشونت سیاسی است، زیرا آنچه در مبارزه با فساد حیاتی است و بارها ثابت شده، مؤثریت دولت است، اما نه یک دولت مستبد. شما باید دولتی شهروند-محور داشته باشید.
بحث ما چند جانبه است. آن دو مرد جوانی که اینجا بودند، در واقع در مورد یک خط انتقال برق اعتراض میکردند. من در واقع به آنها افتخار میکنم زیرا در میانه یک جنگ برای بقا، ما هنوز بحثهای مربوط به زیربنا را فوقالعاده جدی میگیریم. من روز گذشته هنگام ترک (کابل) از آنها به خاطر مشارکت در بحث زیربنا تشکر کردم. تصمیمات در مورد پروژه در سال ۲۰۱۳ گرفته شده بود، تصمیمی گرفته شد که خط انتقال به جای دره بامیان از گذرگاه سالنگ بگذرد. در آن زمان تصمیم اشتباهی بود اما در این میان سه سال کار برای آمادهسازی گذرگاه سالنگ انجام شده است. شش میلیون نفر از این خط انتقال بهرهمند خواهند شد در حالی که ۱۰۰,۰۰۰ نفر از گزینه جایگزین مستفید میشدند، اما شما باید جوانان را جدی بگیرید. من خشم آنها را درک میکنم، زیرا اگر تحمل خشم مشروع مردم را نداشته باشید، نمیتوانید دولتی را هدایت کنید یا سرنوشت یک ملت را رهبری کنید.
ما چیزهای زیادی را به ارث بردهایم اما فساد احتمالاً مهمترین آنهاست. این یک ننگ ملی است، همانطور که مرگومیر ما، نرخ مرگومیر زنان ما (ننگ است). ما نرخ مرگومیر زنان را به نصف کاهش دادهایم، اما هنوز یکی از بالاترینها در جهان است.
تراژدی ما چیست؟ تراژدی ما این است که ما به طور بالقوه یکی از ثروتمندترین کشورهای منطقه هستیم و در عین حال مردمی فوقالعاده فقیر در آن ساکن هستند. این بدان معناست که فساد باید دوباره تعریف شود، نه به عنوان سوءاستفاده از دفتر دولتی برای نفع شخصی، بلکه به عنوان اشکالی از «تصاحب» (Capture).
چهار شکل از تصاحب وجود دارد که برای چالشی که با آن روبرو هستیم بنیادی است:
۱. اول، تصاحب نهادها؛ واسطهبازی و رشوه، نهادهای رسمی را به سخره گرفته است. ۲. دوم، تصاحب اقتصادی است. بیش از ۵۰۰,۰۰۰ جریب زمین دولتی تنها توسط تعداد کمی از افراد غصب شده است. داراییهای عامه طوری واگذار شدهاند که گویی فردایی وجود ندارد. ۳. شکل سوم، تصاحب امنیت است. انحصار مشروع قدرت که ویژگی کلیدی دولت است به دست نیامده است، زیرا گروهها و افراد زیادی وجود دارند که همچنان از تهدید به زور برای محروم کردن دیگران و جلوگیری از گفتگو استفاده میکنند. به همین دلیل تحملها کم است (پوستها نازک است). ۴. شکل چهارم، تصاحب سیاسی است. سیاست به یک بازی با حاصلجمع صفر از ادعاهای رقابتی بدون داوری تبدیل میشود. در این نوع وضعیت، آنچه اکنون واقعاً مهم است، بازنگری است. اگر دولتهای مؤثر کلید توانمندسازی ما در همکاریهای جهانی، منطقهای و اسلامی برای غلبه بر این پدیدهها هستند، پس ما باید بر سر افقها و استراتژیهای مورد نیاز برای غلبه بر تهدیدات ناشی از موج پنجم توافق کنیم.
از نظر افق زمانی، ما نمیتوانیم بر اساس سالانه عمل کنیم. ما نمیتوانیم بر اساس واکنشی عمل کنیم. ما نمیتوانیم اجازه دهیم روایت توسط اعمال آنها کنترول شود. این امر مستلزم تمرکز مستمر و اراده برای مهار این تهدید است، همانطور که قبلاً تهدیدهایی مانند نازیسم، فاشیسم و سایر اشکالی که آمدهاند، مهار شدهاند.
از نظر استراتژیها، آنچه حیاتی است درک این موضوع است که این یک پدیده دائماً در حال تغییر خواهد بود. این یک وضعیت ثابت نیست؛ یک وضعیت استراتژیک است. یک وضعیت استراتژیک به این معنی است که درجه زیادی از عدم قطعیت ذاتی در وضعیت وجود دارد. این پدیده دائماً به چیز دیگری تبدیل میشود (تغییر شکل میدهد) و این تغییر شکل مستلزم آن است که ما هم بر موارد مرئی و هم بر موارد نامرئی تمرکز کنیم. داعش تمام اکسیجن را گرفته است. آنچه هنوز مرا بیدار نگه میدارد این است که القاعده در چه حال است؟ آیا در تاریکی و اعماق فرو رفته است؟ آیا در حال آماده کردن غافلگیری دیگری است؟ کدام یک پدیده پایدارتر خواهد بود؟ آنچه مرئی است یا «سگی که پارس نکرد»؟
امیدوارم تحصیلات انگلیسی من ثمر بدهد. و استراتژیها نمیتوانند بر اساس اهداف ایستا یا زمینی که ثابت است باشند. این یک مجموعه دائماً در حال تغییر از پدیدهها و روابط خواهد بود و بنابراین ما نیاز به انعطافپذیری داریم. این چالشی برای معماری نهادی ماست. کُند بودن، آهسته بودن و با تامل بودن در دورههای ثبات بزرگ جهانی به ما کمک کرده است. اکنون نیازمند بازنگری اساسی در مورد چگونگی کارکرد سازمانهای جهانی و منطقهای و چگونگی تعریف روابط ما است.
یک چیز قطعی است. سرنوشتهای ما به هم گره خورده است. هیچ دیواری، بزرگ یا کوچک، وجود ندارد که بتواند ما را از هم جدا کند. بنابراین آنچه مورد نیاز است، دست دادن به یکدیگر و توانایی ایجاد آن مشارکتهایی است که میتواند ما را قادر سازد زندگیها را به طور اساسی تغییر دهیم. برای اطمینان از اینکه ثبات از نوعی باشد که در آن مشارکت عمیقاً نهادینه شود، جایی که امید تازه شود و جایی که اعتماد در تمام این چهار سطح دوباره برقرار گردد. ممنون از اینکه این فرصت را به من دادید. خوشحال خواهم شد که با شما وارد بحث شوم.