اجندای دولتسازی در قرن بیست و یکم
این چارچوب مفهوم «دولت ناکام» را بازتعریف کرده و آن را فراتر از یک بحران امنیتی، به عنوان یک ناکامی کارکردی (Functional) تبیین میکند. این استراتژی به جای تمرکز بر مداخلات نظامی خارجی، بر ایجاد یک «استراتژی حاکمیت» تأکید ورزیده که هدف آن ایجاد ظرفیت داخلی در دولت برای انجام وظایف اساسیاش است.
اهداف محوری:
-
شکاف حاکمیت (The Sovereignty Gap): این شکاف عبارت است از گسست میان «حاکمیت قانونی» یک دولت (رسمیت یافتن توسط سازمان ملل و سایر کشورها) و «حاکمیت کارکردی» آن (توانایی واقعی در تأمین امنیت، قانون و خدمات برای مردم). هدف دولتسازی، پر کردن این شکاف است.
-
ده وظیفه دولت: برای مشروعیت و ثبات، یک دولت مدرن باید در ده وظیفه کلیدی مهارت یابد، از جمله: ۱. حفظ حاکمیت قانون و انحصار مشروع بر استفاده از قوه قهریه. ۲. مدیریت سالم اداری و مالی. ۳. سرمایهگذاری بر سرمایه بشری (آموزش و صحت). ۴. بازارسازی و زیربناهای فیزیکی. ۵. تأمین شبکههای مصونیت اجتماعی برای اقشار آسیبپذیر.
-
تحول نهادی: تفکیک حیاتی میان «ملتسازی» و «دولتسازی» وجود دارد. در حالی که ملتها در طول قرنها به گونه ارگانیک رشد میکنند، دولتسازی یک اقدام آگاهانه برای ساختن نهادهای مؤثر است؛ نهادهایی که به مثابه «سیستم لولهکشی» حکومت عمل کرده و جامعه را قادر به فعالیت میسازند.
-
حکومتداری شهروند-محور: نقش دولت از یک ابزار کنترولکننده به یک تسهیلکننده تغییر میکند. دولت با تضمین حقوق و ایجاد فرصتهای اقتصادی، شهروندان خود را توانمند میسازد تا آنها به محرکهای اصلی انکشاف ملی مبدل شوند.